بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه دنبال این بودم كه باید «یه كاری» انجام بدم ، اما نمی دونستم اون كار چیه؟ تو مسجد از تأسیس یه نوار خونه نقلی با ۸ كاست نوار شروع كردم و به كتابخونه ختمش كردم.
بعد از اینكه دیدم مردم علاقه ای به كتاب خوندن و نوار گوش دادن نشون نمی دن ، اومدن تبلیغات مسجد رو به دست گرفتم و شروع كردم به انجام كارهای تبلیغاتی.
همیشه سعی می كردم یه جورایی كارم متفاوت باشه از همون موقع یه نشریه داخلی واسه مسجد راه انداختم و تقریبا تمام توانم رو خرج اون نشریه كردم. بعد از چند ماه كه كارم رو ارزیابی كردم دیدم نتونستم اون اثری كه باید بوجود بیاد رو به وجود اورده باشم. یعنی بحث و گفتمان اهالی محل كه هیچ ، حتی گفتمان نمازگزارای مسجد هم رو موضوع نشریه نبود.
كار رو تعطیل نكردم اما همچنان ذهنم مشغول بود تا اینكه یه شب از شب های تابستون با یکی از همین بچه های طلبه رفتم حوزه و شب اونجا خوابیدم ساعت ۲ یا ۳ نصف شب كه با یه نسیم خنک و صدای مناجات رادیو معارف از خواب بیدار شدم ، در حجره باز و هوا مهتابی بود ، منظره بسیار زیبا و نادری واسه من بود.
رفتم تو بالكن نشستم و به حوض وسط حیاط و درختای میوهی اطراف اون خیره شدم. هرازچندگاهی یكی از طلاب كه بعضیهاشون یه چفیه انداخته بودن روی سرشون می اومدن كنار حوض و خیلی آروم كه كسی رو از خواب بیدا نكنن شروع میكردن به وضو گرفتن ، اینجا اون سیبی كه روی سر نیوتن افتاد - كه البته نمیدونم راست میگن یا دروغ - روی سرم افتاد و احساس كردم گم شده خودم رو پیدا كردم ، دیگه حالم دست خودم نبود. از همون موقع تصمیم گرفتم بیام حوزه و بالاخره اومدم.
۷۸ - ۷۹ بود که به عنوان یك طلبه صفر كیلومتر وارد حوزه شدم. بعد از اینكه خاطرم جمع شد دیگه طلبه هستم ، بازم دغدغه های ذهنیم شروع شد:
واقعا این همون «یه کاری بود» كه دنبالش بودم ...
هیچ وقت مدیریت جلسات خوشگذرونی با من نبود!
موضوع مطلب : خاطرات طلبه امروزی,
برچسب ها : مسجد,نوارخانه,تبلیغات,حوزه,معارف,طلاب,طلبه,امام خامنه ای,


